بوی بهشت

ظهر است. ظهری سوزان . خیلی خیلی تشنه ام . هم تشنه ی آبم هم تشنه ی دیدار بابا .آفتاب از لای
در خیمه به داخل می تابد .دیگر طاقتم تمام شده است . گریه می کنم ،ولی اشک هایم دیگر خشک
شده است .مادرم مرا بغل کرده است و می بوسد . عزیزم،گریه نکن،آرام باش،پسرکم ! سایه مردی
بلند قامت را می بینم. پدرم است.مرا از مادرم می گیرد. مرا بغل می کند و به سینه اش می چسباند .
چشمان قشنگش مانند آبشار است . گریه می کند. کاش می توانستم به او بگویم که گریه نکند. گویا
مقصود مرا می فهمدو آرام می شود. از نگاهش همه ی رنج ها ، تشنگی ها و درد هایش را می شود
دریافت. بابا مرا به آسمان بلند می کند. آفتاب چشمم را می زند.چشمم را می بندم. بوی خوبی به
دماغم می خورد. نه، بوی آب و شیر نیست، بوی بهشت است!
محمد رفیعی
برگرفته از مجله ی رشد
بهمن 87
شور حسین است چه ها می کند