آسمان ابری نبود ; اما صاف و شفاف هم نبود.آسمان غمگین بود.

فرشته های آسمانی ، حوصله ی حرف زدن نداشتند.مرتب از این طرف به آن طرف می رفتند و به پایین

نگاه می کردند.آن پایین ، روی زمین ، یک رود خانه ی بزرگ بزرگ دیده می شد.شن های داغ ،زمین را

گرم کرد.نزدیک رود خانه ، آدم هایی دیده می شدند که بد بودند.در دست های آن ها شمشیر و نیزه و

 در قلب هایشان کینه ودشمنی و سیاهی بود.

در طرف دیگر ، فرشته های زمینی و انسان های پاک و خداپرست بودند.آن ها در چادرها  و خیمه های

 خود ، آرام و قرار نداشتند.یک خانم بزرگوار و نورانی ، که شبیه فرشته های آسمانی بود ، به چادرها

سر می زد.او سعی می کرد زن ها و بچه ها را دلداری دهد.

مرد ها در بیرون چادر منتظر حمله ی دشمن بودند.حالا حدس بزنید آنجا کجا بود؟ آن انسان های

 با ایمان و پاک ، چه کسانی بودند و آدم های بد چه کسانی؟

فرشته های آسمان نگران بودند ، پایین آمدند و به چادر ها رفتند.سپس به بانوی نورانی سلام

کردند.همراه زن ها و بچه ها صلوات فرسادند.صدای شمشیر ها در بیرون خیمه شنیده می شد.

دشمنان حمله کردند و به طرف خیمه پیش رفتند.صدای صلوات در داخل خیمه ها بلند تر شد.

آسمان غمگین بود.بانوی شجاع می دانست که باید همراه زن و بچه ها به سفد برود.او بانویی

 با ایمان و شجاع ومهربان بود.امام حسین (ع) این خواهر مهربان خود را که فرشته ای نورانی

 بود ، بسیار دوست داشت.

                                                                                                ابوالفضل رفیعی

                                                                                            منبع:مجله ی رشد