امروز که از خواب بیدار شدم، دلشوره عجیبی داشتم.آخه چند روزیه که همه خانواده نگران هستند.نگران اینکه نکنه نتونیم مثل هر سال نذرمونو ادا کنیم.نذری که از بیست سال قبل پدرم در روز عاشورا ادا می کنه.آخه پدرم چند ماهیه که بیکار شده بود.وقتی به چهره غصه دار مامانم نگاه می کنم بیشتر غصه دار می شم.کاش میتونستم کمک کنم.اما چه کمکی...؟من که دوازده سال بیشتر ندارم..موقع صبحانه خوردن مامانم وقتی می بینه خیلی ناراحتم، سعی میکنه دلداریم بده....غصه نخور احمد جان، دو تا قرعه کشی ثبت نام کردم.یکی از قرعه کشیها امروزه،اون یکی هم سه روز دیگه .این قرعه کشی بین همسایه هامون بود.هر ماه یکی برنده میشد.مامانم توی دوتا از این قرعه کشیها  ثبت نام کرده بود.البته امکان برنده شدنش  در قرعه کشی اول بیشتر بود..

مامانم تا اینو گفت موجی از امید در دلم زنده شد.ثانیه ها به کندی می گذشت...تا غروب شد.با مامانم رفتم سمت خونه یکی از همسایه هامون.جایی که قرار بود قرعه کشی برگزار بشه..من دم  در نشستم.مامانم داخل خونه رفت.دلشوره و نگرانی  داشت منو می کشت.نفسم بالا نمی اومد.نیم ساعت گذشت.مامانمو دیدم که از در بیرون اومد.تا نگاهم کرد بغضی کردو گفت:احمد جان ،شانس نداشتیم.برنده نشدیم.مامانم تا اینو گفت دنیا روی سرم خراب شد.شهین خانوم همسایه دیوار به دیوارمون برنده شده بود.شوهر شهین خانوم  خیلی پولدار بود.چندین دستگاه اتوبوس و کامیون داشت.شهین خانوم با پولی که دستش بود اومد بیرون.مامانم  یه فکری کردو شهین خانومو صدا کرد و گفت:شهین خانوم، شرمنده.می خواستم بگم اگه امکان داره  پولی که برنده شودیدو بدید به من.ماه دیگه که من برنده شدم پولتونو پس می دم..آخه فقط من موندم که برنده نشدم.  شهین خانوم تا اینو شنید ، گفت:شرمنده زینب خانوم،این پولو لازم دارم.ببخشید...اینو گفت و راه شو کشیدو رفت.من دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و زدم زیر گریه......فردای اون روز که کنار پنجره نشسته بودم  از کوچه صدای جیغ و داد میومد.وقتی رفتم در حیاط دیدم شهین خانوم داره گریه میکنه..وقتی پرسیدم چی شده ،پسر شهین خانوم گفت : دزد اومده و  پولی که تو ماشین بابام بوده دزدیده.به ماشین که نگاه کردم دیدم شیشه جلو شکسته.نمیدونم چرا خوشحال شدم.با ذوق و وشوق فراوان اومدم قضیه رو واسه مامانم تعریف کردم.وقتی کل داستانو گفتم در کمال تعجب دیدم مامانم خیلی ناراحت شد.بهش گفتم :مامان تو دیگه کی هستی.شهین خانوم اونجوری دل مارو شکوند.اونوقت تو اینجوری ناراحت مشی.مامان تا اینو شنید گفت:پسرم  هیچوقت با ناراحتی مردم خوشحال نشو،حتی اگه دشمنت باشه..... فردا ،زمان  قرعه کشی دوم بود .من که هیچ امیدی نداشتم.آخه تو سی نفر چه جوری می شه برنده شد؟تو قرعه کشی اول که دو نفر مونده بود برنده نشدیم.حالا چه جوری.....مادرم که رفت من دیگه باهاش نرفتم.جلوی تلویزیون نشسته بودم و  فوتبال  نگاه میکردم. بعد از یک ساعت زنگ خونه زده شد.می دونستم که مامانم با چهره ای ناراحت میاد تو.واسه همین درو زود باز کردم و خودمو آماده کردم که ایندفعه  من مامانمو دلداری بدم.وقتی مامانم اومد تو چشماش پر از اشک بود.منم نتونستم جلوی گریمو بگیرمو زار زار گریه کردم.مامانم اومد و سرمو گذاشت رو شونش و بهم گفت :گریه نکن پسرم دیدی گفتم خدا کریمه.ما برنده شدیم.تا اینو مامانم گفت ،سرمو بلند کردم.دیدم یه بسته پول تو دست مامانمه.نمی دونستم بخندم یا گریه کنم .همونجا سر به سجده گذاشتم و گفتم: قربون کرمت یا حسین.خدارو شکر..

بعداز ظهر  همون روز به همراه پدرو مادرم رفتیم خرید واسه نذری ظهر عاشورا

                                                                                                                ابوالفضل رفیعی