پدربزرگ
پیامبر (ص) آخرین ساعات زندگی شریفش را می گذراند . علی و فاطمه از همه مسلمانان بی تابتر بودند . هیچ کس به اندازه آن دو ، قدر پیامبر را نمی دانست .
حسن و حسین به پدربزرگ و خوبی هایش فکر می کردند . خارج از خانه ، در گوشه و کنار ، شنیده بودند که بضی ها درباره فوت پیامبر و جانشینش گفتگو می کردند .
ساعت آخر بود . اشک ، دیدگان همه را پوشانده بود . در نگاه پدر راز عجیبی بود و فاطمه (ع) با چشمان گریانش این را می فهمید . علی به لب های مبارک پیامبر چشم دوخته بود . پیامبر به انتظار علی پایان داد :«فاطمه هر چه بگوید، کلام من است ، کلام وحی است ، کلام جبرئیل است ... رضای من و خدا و ملائک ، در گروی رضای فاطمه است ... وای برکسی که به دخترم فاطمه ستم کند ، وای بر کسی که حرمت او را بشکند ، وای بر کسی که حق او را ضایع کند ...»
حسن و حسین در حالی که زار زار گریه می کردند ، خود را به روی پاهای مبارک پیامبر انداختند . بچه های فاطمه ، با اشک پاهای مبارک پدربزرگ را می شستند . حسن و حسین بارها و بارها پیامبر را بوئیدند و بوسیدند و در آغوش فشردند.
علی (ع) می خواست بچه ها را بلند کند تا پیامبر راحت باشد ولی پیامبر مانع این کار شد :«رهایشان کن ، بگذار مرا ببویند ، بگذار من ببویمشان ، بگذار آخرین بهره هایمان را از هم بگیریم ، آخرین دیدارهایمان را بکنیم».
فاطمه اشک می ریخت و علی هم. هر دو به لب های مبارک پیامبر دوخته بودند :«پس از این ، بر این دو سختی بسیار خواهد رسید و مصیبت و حادثه ، احاطه شان خواهد کرد ... خدا لعنت کند ستمگران بر خاندان مرا ... خدایا، این دو را از این پس به تو می سپارم ...».
حسن و حسین مثل ایر بهاری اشک می ریختند . مگر می توانستند کار دیگری بکنند؟! با اشک می توانستند خیلی چیزها بگویند ! و با اشک می توانستند آتش سوزان دلشان را کمی بیرون بریزند .
لحاظاتی بعد ، صدای شیون اهل خانه به آسمان رفت:«انالله و انا الیه راجعون».
منبع از کتاب اسم آسمانی
کاری از کوشا آذین فر
شور حسین است چه ها می کند