روز گرم و پرحرارتی بود .  زینب  خواب بیدار شد. احساس کرد خستگی از تنش رفته و سرحال است . غلتی زد تا چشمش به نور عادت کند . ذره ای از نور خورشید بر او می تابید. چند بار پبک زد . کسی در کنارش ایستاده بود .

کمی دقت کرد. بلند شد و نشست . برادرش حسین (ع) رادید که ایستاده و خود را مقابل نور خورشید ، سایه بان زینب کرده است .

زینب کوچک بود اما حسین را طور دیگری دوست داشت و حسین نیز خواهر کوچکش را بیشتر دوست داشت و مهر و محبت ، قلب آن دو را به هم گره زده بود . و حسین بارها و بارها نگذاشت تا نور خورشید ، خواب شیرین زینب (ع) را به هم بزند .

   منبع از کتاب اسم آسمانی

کاری از کوشا آذین فر