پیرمرد ، سال ها بود که وضو می گرفت . هر روز ، دهها نفر می دیدند که پیرمردی در حال وضو گرفتن است اما هیچ کس به او توجه نمی کرد و با بی تفاوتی از کنارش رد می شد .

آن روز ، حسن و حسین ـ نوه های پیامبرـ شاهد وضو گرفتن پیرمرد بودند . «ای وای ...» جای تردید نبود . باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد می دادند . اما چطور ؟! اگر مستقیم به او می گفتند وضوی تو  غلط است ، گذشته از آن که رنجیده خاطر می شد ، برای همیشه خاطره تلخی از وضو داشت . تازه از کجا معلوم که این تذکر بچه ها را یک نوع تحقیر به حساب نیاورد؟! ممکن است روی دنده لجبازی بیفتد و هیچ وقت قبول نکندکه اشتباه می کند .

حسن و حسین هنوز در فکر بودند . وضوی پیرمرد تمام شد . ناگهان پیرمرد صدای بچه ها را شنید که با هم صحبت می کنند :

ـ وضوی من از وضوی تو کامل تر است !

ـ وضوی من از وضوی تو کامل تر است !

پیرمرد ، بی اختیار ایستاده بود و گفتگوی بچه ها را گوش می کرد . یعنی چه ؟! اینها چه می گویند ؟! خب وضو ، وضو است دیگر ! درست و غلط ندارد !

پیرمرد در این افکار غرق شده بود که حسن و حسین ، تصمیم گرفتند در حضور پیرمرد وضو بگیرند و او قضاوت کند .

هر دو ، وضوی صحیح و کاملی جلو چشم پیرمرد گرفتند . پیرمرد ، تازه متوجه شد که وضوی صحیح چگونه است . عقل و تدبیر کودکان فاطمه (ع) را دریافت و گفت :«وضوی شما صحیح و کامل است . م پیرمرد نادان ، هنوز وضو ساختن را نمی دانم . از شما متشکرم که مرا راهنمایی کردید».

منبع ازکتاب اسم آسمانی

کاری از کوشا آذین فر