خاطره
روز عاشورا بود . من و پسرخاله ام داشتیم زنجیرزنی مردم را می دیدیم که
پسرخاله ام به من گفت بیا بریم جلو تا نزدیک تر زنجیرزنی را ببینیم . یک قدم
جلو نگذاشته بودم که گفتم : علی علی نمی توانم ببینم .
در همان حال بیهوش شدم . وقتی هوش آمدم پیرزنی داشت به من شربت
امام حسین(ع) می داد.

کوشا آذین فر
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 16:23 توسط کوشا آذین فر و محمد رفیعی
|
شور حسین است چه ها می کند