Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

او همش زور می گفت . وقتی بچه ای برای خودش در مدرسه خوراکی

می آورد او غذایش را می گرفت واگر کسی مقاومت می کرد با او درگیر

 می شد و بچه ها را مسخره می کرد تازه به معلم ها هم بی احترامی

می کرد و ودر پشت سر آن ها ادای معلم ها را در می آورد . یک سال

گذشت....  ما به کلاس دوم راهنمایی رفتیم واوباز هم اخلاقش تغییر نکرد .

آقای صادقی معلم انشاء و املاء بود . وقتی که به کلاس ما می آمد

همان پسر زورگو مسخره اش می کرد . یک روزآقای  صادقی کلاس

 ما آمد از برخوردها و حرف های زشت او بسیار کلافه شد و او را از کلاس

 بیرون کرد اما باز هم تعقییری در او ایجاد نشد.بالاخره مدتی گذشت..

.یکی از روزها برای انجام تحقیقاتم به کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

فرهنگ شهر رفتم و مسئول آنجا به من کتاب درباره امام حسین (ع)

داد د من خواندم . کتاب درباره نذری و زیر بار نرفتن  حرف زور گوها نوشته

شده بود و من خواندم با خودم گفتم : مسلمان هیچ وقت تسلیم نمی شود .

روزی برای یکی ازدوستانم شکلات  خوشمزه ای خریدم شکلات رادر جیبم

گذاشتم تا همکلاسی بداخلاقم  از من نگیرد .گفتم :مسلمان هیچ وقت تسلیم

نمی شود.اما...امااومتوجه شدو اشاره به جیبم کردو لی نترسیدم یاد کتاب

مثل یاوران حسین (ع) که از کانون گرفته بودم افتادم .شکلات ارزش مادی

نداشت اما باید یک نفر جلوی کار های او را می گرفت بالاخره موفق شدم .

 پسر مرا رها کرد و رفت ودیگر کسی ندید که او درمدرسه مزاحمت ایجاد کند .   

                       نوشته شده توسط:کوشا آذین فر