خاطره ی یک نذری

دقیقا یادم هست، سه سال قبل در روز نهم محرم الحرام مادرم نذر کرده بود ،
نذر آش رشته . صبح علی الطلوع از خواب بیدار شدیم و کم کم تمام فامیل ها از راه
رسیدند . مادرم شب قبل تمام مواد را آماده کرده بود جز رشته که خرید آن را به
من سپرده بود . کشک ، حبوبات ، سیر ، کمی گوشت و پیاز داغ و بقیه مواد آماده
بودند . حوالی ساعت 12 زمان اضافه کردن رشته بود . مادرم نگاهی به دور و برش
کرد و گفت : محمد ، رشته کجاست ؟ یکی زدم تو سرم و گفتم : مامان یادم رفت آن
را بخرم . مادرم به من گفت: زود باش . زود باش برو تا مغازه هارو نبستند . دویدم و دویدم ،
به مغازه رسیدم . دیدم که آن مغازه بسته است . دوان دوان به مغازه ی دیگری رفتم .
دیدم آن هم بسته است دوباره به خانه رفتم و دوچرخه را برداشتم و شروع کردم تمام
مغازه های محله مان را سر زدم . هیچکدام باز نبودند . با ناامیدی حوالی
ساعت 13 خواستم به خانه بیایم که ناگهان جرقه ای به ذهنم خورد . راه خود را به سمت
بزرگترین فروشگاه شهر کج کردم که تا خانه مان راه زیادی نداشت . به آنجا رسیدم خدا
را شکر کردم که آنجا باز بود . رشته خریدم به خانه آمدم . کار پختن آش تمام شد . چه
بویی در سراسر خانه مان پراکنده شده بود ! چه طعمی ! سوار دوچرخه ام(جی جی چرخی )
شدم . رفتم برای توزیع آش . در راه بردن آش برای پسر خاله ی پدرم بودم که دوستم را دیدم .
تا آمدم با او سلام علیک کنم به دیوار خوردم کاسه ی آشی از روی ترک بند روی کت
مردی درشت اندام و هیکلی ریخت . مرد با سبیل های پیچ پیچی اش یک غرشی کرد که
آسمان هفتم را هم لرزاند . با کلی ناله و التماس و دادن یک کاسه آش به آن دست از سر
من برداشت . رفتم تمام آش ها را پخش کردم در راه بازگشت به دیگر دوستم را دیدم .
تا آمدم با آن سلام علیک کنم توی یک جوب که چه عرض کنم در دریاچه ی بختگان افتادم
و دست و پاهایم به کلی داغان شد و دو ماه مانند مومییایی داخل خانه افتاده بودم .
هرگز آن خاطره از یادم نمی رود !
نوشته شده توسط:محمد رفیعی کشتلی
شور حسین است چه ها می کند