زیر نور آفتاب دست های خود را بالا می بردیم و با تمام وجود آنها را به سینه هایمان می کوبیدیم .

زمانی که مداح مداحی اش را تمام کرد همه ی ما ساکت شدیم و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت .

اما ... صدایی به گوش می رسید . صدای چیست . بله

انگار آوای مداح ماست . بله دسته ماست . آنها به اینجا رسیده بودند . ظهر بود اما اوج کار دسته ی ما در

 همین جا بود . صدای طبل ها به آسمان می رفت صدای سنچ ها گوش ها را کر می کرد . دو هل ها با

نوایشان همه ی افراد را جذب خود می کردند .

زنجیرها به عرش می رفت و به فرش می آمد . نا گهان دیدم همه نشستند و فردی می گوید : اجرتان با

امام حسین (ع) و همه ی افراد صلوات فرستادند ، تازه فهمیدم زنجیر زنی تمام شده همه جمع شدند و

حلقه زدند و با وجود خستگی فراوان با شدت هرچه تمام تر سینه می زدند من هم به جمع آن ها رفتم و

 شروع به سینه زدن کردم و زیر لب گفتم : السلام علیک یا اباعبدالله الحسین .  

 

                                                                                            محمد رفیعی کشتلی