روز عاشورا بود . یاران امام (ع) ، یکی یکی به میدان می رفتند و شهید می شدند . «جون » غلام آزاد شده ابوذر غفاری ، دیگر طاقت نداشت . هر دم بی تابی می کرد تا به میدان برود . او جلو رفت . لبان تشنه و ترک خورده اش جنبید :

- مولای من ، ای فرزند پیامبر ! به من اجازه بده تا به میدان بروم . امام حسین (ع) ، با صدای غمگین جواب داد : « تو به خاطر آسایش و پرستاری  ، همراه ما بودی .

اکنون آزادی ، هر جا می خواهی برو.»

جون چشم هایش پر از اشک شد و پیش پای امام بر خاک گرم زانو زد :

- ای فرزند زهرا ، من در آسایش کنار شما بودم ، آیا انصاف است که در سختی و بلا شما را تتنها بگذارم . نه نه ، هرگز . آیا می خواهی به بهشت نروم ؟ به خدا سوگند از شما جدا نخواهم شد تا با خون شما در آمیزد .»

امام او را از زمین بلند کرد . لحظه ای چشم های بارانی اش را به او دوخت . چشم هایی که به (جون) می گفت : « تو چقدر با انصافی . کاش ذره ای از وفای تو را دیگران داشتند . کسانی که وقتی خطر را دیدند ، در سیاهی شب گریختند و مرا تنها گذاشتند . کاش اندکی انصاف تو را این مردم داشتند . این مردم در حالی به جنگ من آمده اند که می دانند من فرزند رسول خدا و زهرایم .»

امام پیشانی (جون) را بوسید و به او اجازه داد . جون پیراهنش را در آورد و در حالی که شمشیرش را در هوا می چرخاند ، به میدان رفت . او شجاعانه تا آخرین نفس جنگید و عاقبت شهید شد .

امام حسین بر بالین (جون) رفت. سرش را بر زانوی خود گذاشت و با صدای گرفته و صورتی اشک آلود او را دعا کرد.

                                                                                      منبع مجله نوجوان

                                                                                           کوشا آذین فر